<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان های کوتاه</title>
<link>http://kootaah.blogfa.com</link>
<description>دستان های کوتاه و زیبا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Jan 2012 10:01:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آرزوی دو همسر 60 ساله </title>
<link>http://kootaah.blogfa.com/post/3</link>
<description>&lt;DIV class=writer&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=postcontent&gt;یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ،&lt;BR&gt;هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.&lt;BR&gt;خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.&lt;BR&gt;پری چوب جادووییش رو تکون داد و ...اجی مجی لا ترجی&lt;/P&gt;
&lt;P class=postcontent&gt;&lt;BR&gt;دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد با کمال پر رویی گفت : خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابر این، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.&lt;BR&gt;خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پری چوب جادوییش و چرخوند و.........&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اجی مجی لا ترجی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و آقا 92 ساله شد!&lt;/P&gt;
&lt;P class=postcontent&gt;&lt;BR&gt;خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی پیرمرد !!&lt;/P&gt;
&lt;P class=postcontent&gt;مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می گفت : من عاشقتم !!! حتما پیرمرد این جمله حکیم ارد بزرگ رو نشنیده بود که : مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ، به اشک به دنبالش خواهد دوید . &lt;/P&gt;
&lt;P class=postcontent align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://da3tanekotah.persianblog.ir/&quot;&gt;http://da3tanekotah.persianblog.ir/&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 10:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>kootaah</dc:creator>
<guid>http://kootaah.blogfa.com/post/3</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه : گاهی باید نشنید! </title>
<link>http://kootaah.blogfa.com/post/2</link>
<description>&lt;DIV class=writer&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=postcontent&gt;&lt;BR&gt;چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P class=postcontent align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://da3tanekotah.persianblog.ir/&quot;&gt;http://da3tanekotah.persianblog.ir/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 09:55:34 GMT</pubDate>
<dc:creator>kootaah</dc:creator>
<guid>http://kootaah.blogfa.com/post/2</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه : لیوان آب و مشکلات! </title>
<link>http://kootaah.blogfa.com/post/1</link>
<description>&lt;DIV class=writer&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=postcontent&gt;استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.&lt;BR&gt;استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.&lt;BR&gt;شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟&lt;BR&gt;شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.&lt;BR&gt;فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!&lt;/P&gt;
&lt;P class=postcontent align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://da3tanekotah.persianblog.ir/&quot;&gt;http://da3tanekotah.persianblog.ir/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 09:52:57 GMT</pubDate>
<dc:creator>kootaah</dc:creator>
<guid>http://kootaah.blogfa.com/post/1</guid>
</item>
</channel>
</rss>

